مرتضى راوندى

350

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

پنجاه سال قبل از آن ، يك عده از اين عقلا و فضلا بوده‌اند كه هريك هرچند از در علم و فضل استاد زمان خويش به شمار مىرفته‌اند ، باز در مواجهه با اوضاع آن ايام و برخورد با امرا و مقتدرين عصر ، رندى و قلاشى پيشه كرده بوده و به اين وسيله به همه‌كس و همه چيز مىخنديده و به زبان طنز و هزل ، خرابى زمان و فساد مردم را انتقاد مىنموده‌اند . از اين طايفه بوده‌اند علامهء بىنظير قطب الدين شيرازى و مولانا قاضى عضد الدين ايجى صاحب كتاب مواقف و شاعر معروف مجد - الدين همگر و شرف الدين دامغانى و شرف الدين درگزينى . اين جمع رندان كه عبيد نيز پير و سيره و تدوين‌كنندهء مآثر ايشان است ، آنجا كه ديگران جرأت و جسارت آن را نداشته‌اند كه به جد ، مقتدرين زمان و اوضاع و احوال اخلاقى و اجتماعى عصر را انتقاد كنند ، با يك لطيفه و مطايبه به زيركى و خوشى به بيان عيب يا جنبهء مضحك آنها پرداخته و انصافا در اين هنرنمايى داد بلاغت و استادى داده‌اند . عبيد در رسالهء تعريفات خود با لحنى طيبت‌آميز ، كه امارات جد از آن لايح است ، ماه رمضان را « هادم اللذات » و شب عيد آن را « ليلة القدر » و امام را « نماز فروش » و وعظ را به معنى « آنچه بگويند و نكنند » تعريف كرده است . از مولانا عضد الدين پرسيدند كه در زمان خلفا مردم دعوى خدايى و پيغمبرى مىكردند و اكنون نمىكنند ، گفت : مردم اين روزگار را چندان ظلم و گرسنگى افتاده است كه نه از خدايشان ياد مىآيد نه از پيغمبر . روزى سلطان ابو سعيد در حال مستى علامهء بزرگوارى مانند قاضى عضد - الدين را در محفل جمع به رقص واداشت ، بيچاره قاضى امتثال امر كرد . شخصى او را گفت مولانا ، تو رقص به اصول نمىكنى ، زحمت مكش . مولانا گفت : من رقص به يرليغ ( يعنى حسب الامر ) مىكنم نه به اصول . روزى ديگر همين سلطان سر بر زانوى مولانا گذاشته بود و به شوخى او را گفت : مولانا ، تو ديّوثان را چه باشى ؟ گفت : متكا . و حكايات عديدهء ديگر ، كه همه در عين ملاحت و لطف ، نمايندهء حس استهزايى است كه رندان آن زمان در مشاهدهء وضع ناگوار روزگار از خود ظاهر ساخته‌اند . مطايبات عبيد زاكانى ، همه نمايندهء اين حس ، و تدوين آنها از جانب آن منشى زبردست لطيف‌طبع بيشتر براى رساندن احوال خراب آن ايام و خوش كردن وقت اندوه ديدگان بوده و گويى عبيد ، در اين عمل ، براى خود و امثال خود تشفى خاطر و تسلى دلى مىجسته است . حملهء معاصر ارجمند او ، حافظ ، به زهد و ريا و سالوس و طامات و شطحيات ، و خاك ريختن او بر سر اسباب دنيوى و خلل‌پذير شمردن هر بنا بجز بناى محبت ، و فروختن دلق خود به مى و در گرو دادن دفتر خود به صهبا و شستن اوراق درس به آب عشق ، همه از همين قبيل انتقادات است ، اما به زبانى ديگر كه چون بدبختانه در اينجا مجال تنگ است ، از داخل شدن در تفصيل